همگامی بهائیت ایران با وهابیت در تخریب قبور ائمّة بقیع (ع)

این نوشتار با رویکردی توصیفی – تحلیلی به شرح تخریب بقیع و پیامدها و عکس‌العمل‌هایی که در جهان اسلام پدید آورد، پرداخته و در ادامه به پاسخ این پرسش اساسی می‌پردازد که با وجود فضای ضد وهابی در ایران آن روز و تلاش‌های علما و نیروهای مذهبی در برخورد و ایجاد فشار بر وهابیون، چه عواملی موجب تلطیف این فضا و به محاق رفتن طرح «کمیسیون دفاع از حرمین شریفین» مرحوم مدرس و در ادامه رفع ممنوعیت حج و سپس به رسمیت شناختن و ایجاد روابط دیپلماتیک با حکومت تازه تأسیس آل‌سعود شد.

چکیده


هشتم شوال هر سال یادآور حادثه‌ای تلخ برای جهان اسلام، به‌ویژه عالم تشیع است؛ واقعه‌ای که طی آن قبور اهل‌بیت عصمت و طهارت(ع) و اصحاب پیامبر(ص) به همراه آثار پرارزش به جای مانده از روزگار صدر اسلام توسط پیروان فرقه وهابیت تخریب شد، این نوشتار با رویکردی توصیفی تحلیلی به شرح این حادثه و پیامدها و عکس‌العمل‌هایی که در جهان اسلام پدید آورد، پرداخته و در ادامه به پاسخ این پرسش اساسی می‌پردازد که با وجود فضای ضد وهابی در ایران آن روز و تلاش‌های علما و نیروهای مذهبی در برخورد و ایجاد فشار بر وهابیون، چه عواملی موجب تلطیف این فضا و به محاق رفتن طرح «کمیسیون دفاع از حرمین شریفین» مرحوم مدرس و در ادامه رفع ممنوعیت حج و سپس به رسمیت شناختن و ایجاد روابط دیپلماتیک با حکومت تازه تأسیس آل‌سعود شد، در این نوشتار نشان داده شده که مساعی و تلاشهای عناصر بهایی حکومت وقت ایران در این خصوص نقش مهم و اساسی داشته است.


کلیدواژه‌ها: بقیع، وهابیت، بهائیت، عین‌الملک (هویدا)، مدرس.



* دکتری تاریخ ایران دوره اسلامی، دانشگاه پیام نور تهران


** دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ ایران دوره اسلامی دانشگاه پیام نور تهران                            a.a.zavar@gmail.com


دریافت: 7/ 9/ 1391 ـ پذیرش: 25/ 12/ 1391



 


مقدمه


 


بی‌شک، فرقه‌های وهابیت و بهائیت جریان‌هایی بسیار شبیه به هم بوده و نقش‌های مشابهی در ایجاد شکاف و اختلاف در میان مسلمانان داشته و دارند. بهائیت از جمله جریان‌های بسیار مهمی بود که در اواسط دورة قاجاردر ایران شیعه به‌وجود آمد، ولی با هوشیاری علما و درایت سیاستمدار معروف، امیرکبیر، سرکوب و با سردمداران آن برخورد شد، ازاین‌رو در همان آغاز، این جریان مسئله‌دار به حاشیه رانده شد. فتنه وهابیت نیز جریانی از جنس مسلک انحرافی بهائیت بود که در سرزمین حجاز (مهد اسلام) پدید آمد، اما متأسفانه در پی یک اتحاد نامقدس بین محمد‌بن عبدالوهاب (متوفای 1201ق) پیشوای فرقه و محمد‌بن سعود (متوفای 1179 ق) که جد آل‌سعود است، به جریانی قوی و اثرگذار در شبه‌جزیرة عربستان تبدیل شد و پس از سال‌ها جنگ و درگیری و در پی تجزیه امپراتوری عثمانی و حمایت آشکار استعمار انگلیس موفق شد به‌تدریج قسمت بزرگی از شبه‌جزیره، از جمله منطقة حجاز را به کنترل خود درآورد. جریان بهائیت به‌رغم اینکه هیچ‌گاه نتوانست همچون فرقة وهابیت عمل کند، اما به‌گونه‌ای دیگر و در لایه‌هایی پنهان، همواره نقش مهمی در تاریخ معاصر ایران و منطقه داشته و متأسفانه غالباً از دیده‌ها پنهان بوده است، ازاین‌رو پیروان این فرقه همواره توانسته‌اند با طرح شعارها و گرفتن ژست‌های مختلف، مظلوم‌نمایی کنند.


 


این نوشتار به بررسی یکی از گوشه‌های تاریخ معاصر و نقشی که عوامل این فرقه در آن داشته‌اند، می‌پردازد، نویسنده در مدت مطالعه و تحقیق در این‌باره، دو پژوهش مرتبط با موضوع مشاهده کرده است: مورد اول، بررسی‌هایی که در خصوص تشکیل کمیسیون دفاع از حرمین شریفین توسط آقای موجانی انجام شده و تحت عنوان «مدرس و کمیسیون دفاع از حرمین شریفین» در فصلنامه تاریخ روابط خارجی سال دوم شمارة 9 سال 1375 منتشر شده است. دومین پژوهش نیز توسط جناب حجت الاسلام سیدعلی قاضی عسکر صورت گرفته که در کتاب تخریب و بازسازی بقیع چاپ شده است.


وقوع جنایت (تخریب)


 


وهابیون در پی به قدرت رسیدن و تسلط بر منطقه حجاز، دست به گسترش و ترویج عقاید انحرافی مسلک خویش زده و در این راستا مرتکب جنایات فاحشی شدند که ریشه در اعتقادات متحجرانه و انحرافی‌شان داشت.


 


یکی از دیدگاه‌های بی‌پایة وهابیون که مخالف با کتاب خدا، سنت پیامبر(ص)، روش سلف صالح و احادیث اهل‌بیت عصمت و طهارت(ع) است، بدعت دانستن تبرک و استشفا به آثار اولیای خدا و روا ندانستن سفر برای زیارت قبور پیامبر(ص) و اهل‌بیت(ع) است که بنیان‌گذار این دیدگاه، ابن‌تیمیه[1] (728ق) (حلبی، 1390، ص76 ) بوده است، زیرا مسلمانان در طول تاریخ اسلام، نه‌تنها بر جواز، بلکه استحباب سفر برای زیارت قبور اولیای الهی اجماع داشته‌اند. اما وی اولین کسی است که از این مسئله جلوگیری و شدیداً با آن مخالفت کرد (رضوانی، 1387، ج2، ص 293). ابن‌تیمیه سفر برای زیارت قبر مطهر پیامبر(ص) را بدعت می‌انگاشت و با استناد به ظاهر حدیثی نبوی(ص)، به حرمت مسافرت برای زیارت قبر پیامبر(ص) قائل بود و طی فتوایی اعلام کرد که اگر کسی چنین سفری انجام دهد، چون سفر معصیت است بایستی نماز خود را تمام بخواند! (فقیهی، بی‌تا، ص 25) وهابیون نیز به پیروی از ابن‌تیمیه ودر مخالفت با اجماع علمای اسلام، سفر برای زیارت روضه نبوی(ص) را بدعت نامشروع و بستری برای شرک و غلو می‌شمارند. از‌این‌رو در هر زمان که بر اماکن زیارتی مورد احترام مسلمانان، خصوصاً شیعیان دست یافته‌اند، متأسفانه صفحاتی سیاه از خود برجای گذاشته و فجایعی زشت و هولناک خلق کرده‌اند.[2]


آل‌سعود، با تکمیل سلطه خود بر حجاز در شوال سال 1344ق کلیه این بناها و گنبدها و آثار را ویران و اموال و اشیای گران‌قیمت موجود در این اماکن را به تاراج برده و نه‌تنها در مدینه، بلکه در هرجا گنبد و بارگاه و زیارتگاهى بود، آن را ویران کردند. مرحوم سید محسن امین، ابعاد ویرانى‌هاى وهابیان در حجاز را این‌گونه بیان مى‌کند:


وقتى وهابیان وارد طائف شدند، گنبد مدفن ابن‌عباس را خراب کردند. آنان هنگامى‌که وارد مکه شدند، گنبدهاى قبر عبدالمطّلب، ابوطالب و خدیجه امّ‌المؤمنین را ویران نمودند و زادگاه پیامبر(ص) و فاطمه زهراعلیها‌السلام را با خاک یکسان کردند و آنگاه ‌که وارد جده شدند، گنبد و قبر حوّا(س) را خراب کردند و به‌طور کلى، تمام مقابر و مزارات را در مکه، جده، طائف و نواحى آنها ویران نمودند و زمانى هم که مدینه منوره را محاصره کردند، به ویران کردن مسجد و مزار حضرت‌ حمزه(ع) پرداختند» (نجمی، 1390، ص 51).


پس از تسلط بر مدینة منوره، قاضى القضات وهابیان، شیخ عبدالله‌بن بلیهد، در رمضان 1344ق از مکه به جانب مدینه حرکت و اعلامیه‌اى صادر کرد و ضمن آن، جواز ویران کردن گنبدها و زیارتگاه‌ها را از مردم سؤال نمود که بسیارى از مردم از ترس به آن پاسخ نداده و برخى نیز لزوم ویران کردن را خواستار شده بودند! در خصوص انگیزة وی از این نظرخواهی با توجه به زمینه اعتقادی و انگیزة قوی و تصمیماتی که سران وهابیت از قبل گرفته بودند، جای بحث فراوان است، ولی در مجموع می‌توان این‌گونه استنباط کرد که با طرح موضوع، قصد داشته‌اند که ضمن اطلاع‌رسانی به مردم در خصوص جنایات و فجایعی که قصد انجام آن را دارند، عکس‌العمل احتمالی ایشان را نیز ارزیابی و پیش‌بینی نموده و با اتخاذ تمهیدات لازم از هزینه‌های این عمل وحشیانه بکاهند.


مرحوم سید امین در این خصوص می‌گوید: با توجه به اینکه تخریب مقابر و مشاهد، اساس عقیدة وهابیان است و در وجوب از بین بردن این آثار و حتى حرم شریف نبوى(ص) کوچک‌ترین تردیدى نداشتند، ازاین‌رو منظور شیخ بلیهد از این سؤال، سؤال حقیقى نبود، بلکه هدف از آن جلب نظر مردم مدینه و نوعى تسلى خاطر و دلجویى از آنان بود (همان).


آنان پس از نشر این اعلامیه و سؤال و جواب، همه گنبدها و زیارتگاه‌ها را در مدینه و اطراف آن ویران و حتى گنبد ائمه اهل‌بیت(ع) را در بقیع، که قبر عباس عموى پیامبر(ص) نیز در کنار آنها بود، خراب کردند و دیوارها و صندوق‌ها و ضریح‌هایى را که روى قبرهاى شریف قرار داشت، از بین بردند، و در این‌ زیارتگاه‌ها، جز تلّى سنگ و خاک، به‌عنوان علامت باقى نگذاشتند.


این اقدام دقیقاً در هشتم شوال 1344ق انجام شد و به کارگرانى که این عمل ننگین را انجام دادند، مبلغ هزار ریال مجیدى دست مزد پرداخت کردند (همان).


از جمله تخریب‌ها، از میان بردن گنبد مرقد عبدالله و آمنه(ع)، پدر و مادر حضرت رسول خدا(ص) و نیز مزار همسران آن بزرگوار و قبر عثمان‌بن عفان و قبر اسماعیل‌بن جعفر فرزند امام صادق(ع) و قبر مالک امام دارالهجره و غیر آن بود و به‌طور خلاصه، تمام مزارات مدینه و اطراف آن و ینبع را خراب کردند و پیش از آن، قبر حمزه(ع) عموى پیامبر(ص) و قبور بقیه شهداى احد را از بین برده بودند و از آنها جز مشتى خاک برجاى نمانده بود.


اینکه وهایبان از تخریب بارگاه پیامبر اعظم(ص) با وجود تمایل شدید به این کار خودداری کردند، جای سؤال است. عده‌ای اعتقاد دارند که وهابیان از ترس نتیجة کارشان، از خراب کردن گنبد و بارگاه حضرت رسول(ص) و کندن ضریح آن بزرگوار خوددارى کردند وگرنه آنان هیچ قبر و ضریحى را استثنا نکرده‌اند، بلکه قبر پیامبر(ص) از آن جهت که بیشتر مورد احترام و علاقه مردم است، از دیدگاه آنها و از نظر دلایل وهابیان، خراب کردن آن سزاوارتر است و اگر احساس خطر نمی‌کردند، حتماً قبر پیامبر(ص) را نیز ویران، بلکه پیش از مزارهاى دیگر، تخریب مى‌کردند.


این گفته کاملاً صحیح به‌نظر می‌آید، اگرچه بعضى از نویسندگان وهابى این مصونیت را بدین‌گونه توجیه مى‌کنند که ما این گنبد را یکى از گنبدهاى مسجد مى‌شناسیم نه گنبد و بارگاه حرم پیامبر(ص) (همان).


گزارش خبر تخریب


 


با انتشار خبر تخریب ابنیه بقیع، بخصوص آثار قبور پیشوایان معصوم(ع) مدفون در آن قبرستان، افکار عمومى در ایران به‌شدت تحت تأثیر قرار گرفت و شیعیان واکنش‌هاى شدیدى نشان دادند، به‌گونه‌اى که رئیس‌الوزراى وقت، مجبور شد روز شانزدهم صفر را عزاى عمومى اعلام کند. متن بخش‌نامه به شرح زیر است:


 


متحدالمآل تلگرافى و فورى است ـ عموم حکّام ایالات و ولایات و مأمورین دولتى:


به موجب اخبار تلگرافى، از طرف طایفة وهابى‌ها، اسائة ادب به مدینه منوّره شده و مسجد اعظمِ اسلامى را هدف تیرِ توپ قرار داده‌اند. دولت از استماع این فاجعه عظیمه، بى‌نهایت مشوّش و مشغول تحقیق و تهیه اقدامات مؤثره مى‌باشد. عجالتاً، با توافق نظر آقایان حجج اسلامِ مرکز، تصمیم گرفته شده که براى ابراز احساسات و عمل به سوگوارى و تعزیه‌دارى، یک روز تمام مملکت تعطیل عمومى شود، لهذا مقرر مى‌دارم، عموم حکام و مأمورین دولتى، در قلمرو مأموریت خود به اطلاع آقایان علماى اعلام هر نقطه، به تمام ادارات دولتى و عموم مردم، این تصمیم را ابلاغ و روز شنبه شانزدهم صفر را روز تعطیل و عزادارى اعلام نمایند (مکی، 1358، ج2، ص 682).


در پی این بخش‌نامه، روز شنبه شانزدهم صفر [15شهریور]، تعطیل عمومى شد و از طرف دسته‌جات مختلف تهران، مراسم سوگوارى و عزادارى صورت گرفت و طبق دعوتى که شده بود، در همان روز، علما در مسجد شاه (امام فعلی) بازار تهران اجتماع و دسته‌جات عزادار با حال سوگوارى از کلیه نقاط تهران به طرف مسجد عزیمت کرده، در آنجا اظهار تأسف و تأثر خود را اعلام نمودند.


عصر همین روز اجتماع چندین ده‌هزار نفرى، در چهار راه صنیع‌الدوله تهران تشکیل شد و در آنجا خطبا سخنرانی‌های مهیّجى ایراد کرده و از قضایاى مدینه و اهانتى که از طرف وهابى‌ها به گنبد مطهر حضرت رسول(ص) صورت گرفته بود، اظهار انزجار و تنفر کردند. خبرنگار دیلى تلگراف، که آن روز در مراسم حضور داشته، چنین گزارش داده است:


در وسط چهارراه، یک برج چوبى شش‌گوش، به ارتفاع سی‌پا، که با فرش پوشیده شده و بالاى آن پرچم سیاهى در اهتزاز بود، برپا گردید... حدود 25 هزار نفر از مردان سالخورده تا کودکان خردسال، پشت سر هم رج بسته، چهار زانو، در حال انتظار نشسته بودند... ورود مدرّس... با کف زدن و فریاد مسرّت مردم اعلام شد... مشارالیه از جمعیت تشکر نمود و در میان علما و نمایندگان مجلس قرار گرفت... میرزا عبدالله، واعظِ معروف، کلام خود را با نعت پیغمبر(ص) و درود بر ائمه(ع) شروع کرد، ولى ناگهان صداى آرام و آهسته‌اش، صورت جدى به خود گرفت... و گفت: اگر شما اعلام جهاد کنید [مردم] با سر و پاى برهنه و بدون سلاح، به مرقد پیغمبر(ص) اکرم شتافته، با دندان و ناخن‌هاى خود، دشمنان خدا را قطعه‌قطعه مى‌کنند. بیشترِ جمله‌های حماسى او با گریه و زارى توأم بود (موجانی، 1375).


سخنرانى مرحوم مدرس


 


مرحوم مدرس، به مناسبت این موضوعِ مهم، در روز هشتم شهریور 1304ش برابر با دهم صفرالمظفّر 1344ق در مجلس شوراى ملى، نطقى ایراد کرد و پس از بیان مقدمه‌اى چنین گفت:


 


ما خیلى جامع خودمان را از دست دادیم. برادرانى داریم در اکثر دنیا که دول اسلامى، آن‌طورى‌که باید و شاید با آنها رفتار نکرده است و بالأخره یک‌وقت بیدار شده و هوشیار شویم و جامعه خودمان را حفظ کنیم. از آقایانى که در تحت لواى این قوم‌اند، سؤال مى‌کنم، چه وقت است آن وقت؟ از امروز بهتر؟ کیست که آن لوا را بردارد و بگوید در این موقع من لواى اسلام را برمى‌دارم و این قوم را در تحت قومیت و در تحت جامع دیانت اسلامیه، قومیتشان را ترقى مى‌دهم و حفظ مى‌کنم.


امروز از این واقعه‌هایى که استماع فرموده‌اید، اگرچه به آن درجه که باید اطمینان پیدا شود، هنوز نشده است که حادثه‌ از چه قبیل است و تا چه مرتبه است؟ البته دولت مکلف است تحقیقات کامل بکند و به عرض مجلس برساند، و لیکن عرض مى‌کنم. امروز اهل ایران یک قسمت از قسمت‌هاى دول اسلامى است، بلکه مى‌توان گفت که قسمت بزرگ دول اسلامى است. باید امروز این جامعه در تمام دنیا خودشان را معرفى کنند که ملت و دولت ایران قدم برمى‌دارند که این جامعه را حفظ کنیم و خودمان را به برکت این جامعه نگاهدارى کنیم.


دولت تقاضاى کمیسیون از مجلس نمود، البته وظیفه‌شان هم همین بود که پیشنهاد تقاضاى کمیسیون بفرمایند، البته مجلس هم مساعدت خواهد نمود و به عقیدة بنده، تمام فکر را باید صرف این کار کرد و باید یک قدم‌هایى که مقتضاى حفظ دیانت و حفظ قومیت و حفظ ملیت خودمان است، در این مورد برداریم و هیچ کارى و هیچ‌چیزى را مقدم بر این کار قرار ندهیم و نگذاریم که این مسئله زیادتر از این، اسباب خرابى جامعه شود که مبادا یک ضرر عظیم‌ترى بر ما مترتب گردد و خداى نخواسته، حال ما از این روزى که هستیم بدتر شود. و زیاده بر این، چیزى عرض نمى‌کنم.


مرحوم ‌مدرس، پس از ایراد سخنرانى در مجلس، مسئلة تشکیل کمیسیون ویژه براى پیگیرى موضوع را به ‌شکل جدى پیگیری کرد (مکی، 1385، ج2، ص 684).


عکس العمل مراجع‌


 


این‌گونه شایع شده بود که امیر عبدالعزیز ابن‌سعود پس از تخریب اماکن زیارتی و مقدس حجاز، قصد دارد که نیروهای خود را به سوی عراق حرکت دهد تا شهرهای نجف، کربلا، کاظمین و سامرا و قبور بزرگان را غارت و ویران کند. این شایعه با توجه به اینکه در گذشته نیز این عمل از وهابیون سرزده بود (حمله وهابیان به کربلا و نجف طی سال‌های 1216-1225ق (در زمان فتحعلی‌شاه قاجار) بسیار جدی تلقی شد و در این هنگام سید ابوالحسن اصفهانی که در نجف اقامت داشت، تلگرافی برای شیخ محمد خالصی در کاظمین مخابره نمود و او را برای مشورت دعوت کرد. مرحوم خالصی نیز جریان امر را به مدرس تلگرافی اطلاع داد و خود با جمعیتی حدود سیصد هزار نفر از عشایر و قبایل حرکت کرده، آماده پیکار سخت با نیروهای وهابی شدند. مدرس در پاسخ آیت‌الله خالصى نوشت: «اگر لازم باشد، اطلاع دهید من با گروهى از مردم ایران حرکت خواهیم کرد». پس از ارسال پاسخ مرحوم مدرس، در عراق شایع شد که مدرس از تهران حرکت کرده و حدوداً هزار نفر نیرو آماده شده است.


 


مدرس مجدداً در مجلس شورای اسلامی سخنرانی جالب و پرشور و تهدیدآمیزی کرد و حکومت وهابی را سخت به باد انتقاد گرفت و آمادگی خود و مردم را برای عزیمت به عراق اعلام نمود:


باید قدم‌های مؤثر، قاطع و فوری که مقتضای دیانت و حفظ قومیت اسلامی است، برداشت و هیچ چیز را مقدم بر این کار قرار ندهیم و نگذاریم که این مسئله زیادتر از این اسباب خرابی جامعه شود مبادا یک ضرر عظیم‌تری بر ما مترتب گردد. ما این تجاوزات را نمی‌توانیم ببینیم، نخواهیم گذاشت ادامه یابد و اماکن متبرکه و مراکز دینی و اسلامی ما دستخوش [تجاوز] متجاوزین شود؛ با قدرت و قاطعیت آنها راحفظ می‌کنیم و متجاوزین را سرکوب می‌نماییم (باقی، 1370، ص 70).


مراجع، علما و حوزه‌هاى علمیه نیز پیوسته با ارسال نامه و مخابرة تلگراف، برخورد قاطع با عوامل تخریب قبور اماکن متبرکه را درخواست کردند:


مسلمانان مناطق دیگر نیز انزجار خود را از این عمل ننگین به تهران اعلان کرده، خواستار اقدام جدى شدند. مردم قفقاز با ارسال عریضه از تفلیس براى نمایندگان مجلس شوراى ملى، از آنان خواستند با توجه به جسارت و بى‌ادبى‌هایى که طایفه ضالّه وهابى‌ها و رئیس مردود آنها ابن‌سعود، به اماکن متبرکه و مراقد مقدسه نموده است، رئیس دولت ایران پیشقدم شده، با سایر دولت‌ها اسلامى هم که البته وظیفه خود را خوب مى‌دانند، کمک فرموده، این منبع فساد و دشمن حق و انصاف را ریشه‌کن و خاک پاک را از لوث وجودشان تطهیر فرمایند. علاوه بر مسلمانان منطقه قفقاز، از مناطق دیگر، مانند مسلمان‌هاى تمام جماهیر متحده، یعنى آذربایجان، ازبکستان، ترکمنستان، قزاقستان، تاتارستان، یاشقیرستان، قزاقان و اتباع دول ایران، ترکیه، افغانستان، چین، مغولستان هم با ارسال تلگرافى اعلام نمودند که: چون مکه معظمه و مدینه منوّره با یادگارهاى مقدس خود، متعلق به تمام مسلمین مى‌باشد، پس باید تمام دول جهان اسلام بر حفظ و حراست این اماکن مقدس بکوشند. مسلمانان هندوستان نیز در پی انعکاس اعتراضات مردم ایران و تأثیر آن در جامعه مسلمانان هند نامه‌ای برای مجلس ایران می‌فرستند» (موجانی، 1375).


رضا خان سردار سپه نیز با توجه به موج اعتراضات و شدت نارضایتی‌های مردمی از این عمل وقیحانه وهابی‌ها، در مجلس قول داد تا شخصاً به این موضوع رسیدگى کند، لیکن اسناد و مدارک نشان مى‌دهد که وى به‌رغم قول قرارهای قبلی هیچ‌گونه اقدام مثبتى در این خصوص انجام نداده است (همان).


آغاز توطئه


 


در پی انتشار اخبار تخریب اماکن مقدس در دو شهر مکة مکرمه و مدینة منوره که موجب نگرانى‌هاى شدید مسلمانان، خصوصاً شیعیان در کشورهاى اسلامى، از جمله ایران شده بود، حاکم جدید حجاز عبدالعزیز‌بن عبدالرحمن آل‌سعود ضمن تکذیب اخبار فوق از دولت‌هاى اسلامى در‌خواست کرد تا سریعاً نمایندگانى را براى پیگیرى موضوع به حجاز اعزام کنند. ایران از جمله اولین کشورهایى بود که هیئتی را به حجاز اعزام کرد. اعضای ایرانی عبارت بودند از آقایان: غفارخان جلال‌السلطنه وزیر مختار ایران در مصر و حبیب‌الله‌خان عین‌الملک (هویدا).


 


قبل از پرداختن به شرح مأموریت هیئت ایرانی و نتایج آن، لازم است نگاهی به پیشینه و سوابق چهره شاخص و اصلی این هیئت، یعنی میرزا حبیب‌الله‌خان عین‌الملک (معروف به آل‌رضا که بعدها نام خانوادگی هویدا را برای خود برگزید)، داشته باشیم.


میرزا حبیب‌الله خان عین‌الملک (هویدا)


 


پدر میرزا حبیب‌الله عین‌الملک، میرزا رضا قنّاد، از بهائیان متعصب و از فدائیان عباس ‌افندى شمرده مى‌شد. علاقه او به رهبر بهائیان به‌حدى بود که هنگام سفر او به فلسطین، همراهش به عکا رفت و مستخدم و خادم مخصوص عباس افندى شد.


 


ادوارد براون، در مورد میرزا رضاى قنّاد پدر عین‌الملک (هویدا) که قبلاً به محمدرضا شیرازی معروف بوده، می‌نویسد: «... محمدرضا شیرازی یکى از چندتن رازدار بهاء الله است که پس از وی عهده‌دار حفاظت رسالت اسرار بهائیت می‌شود» (افراسیابی، 1374، ص 723).


عباس افندى به‌ واسطة خدمات میرزا رضا، مخارج تحصیل فرزند او را تقبل کرد و حبیب‌الله را براى تحصیل با هزینة خود به اروپا فرستاد. حبیب‌الله در اروپا به زبان‌هاى انگلیسى و فرانسه مسلط شد و چون عربى را هم روان صحبت مى‌کرد، پس از بازگشت به ایران، در دستگاه سردار اسعد بختیارى نفوذ کرد و به‌عنوان مترجم استخدام شد و به نام سردار اسعد چند کتاب ترجمه کرد. همچنین همزمان کار ترجمه متون خارجى را براى روزنامه «رعد» به‌ عهده گرفت. در همین هنگام لقب عین‌الملک به او داده شد و به کمک بختیاری‌ها به وزارت خارجه رفت (فردوست، 1371، ج1، ص 375).


کاتب آثار و مباشر عبدالبهاء فاضل مازندرانى در کتاب ظهورالحق که یکی از کتاب‌های معتبر بهائیان است، در موردعین‌الملک چنین آورده است:


... دیگر آقا محمدرضا قنّاد سابق‌الوصف، از مخلصین مستقیمین اصحاب آن‌حضرت شد تا وفات نمود و مدفن او در قبرستان عکا است و از پسرانش میرزا حبیب‌الله عین‌الملک که به پرتو تأیید و تربیت آن حضرت، صاحب حسن خط و کمال شد و همى سعى کرد و کوشید که شبیه به رسم‌الخط مبارک نوشت. و در سنین اولیه نزد آن‌حضرت، کاتب آثار و مباشر خدمات گردید. بعداً مشاغل دولتى و مأموریت در وزارت خارجه ایران یافت و پسر دیگرش میرزا جلیل خیاط در عکا و هم از دخترش که در شام شوهر نمود، مآل با سعادت و رضایتى بروز نکرد... (افراسیابی، 1374، ص 723).


حبیب‌الله با دخترى به ‌نام افسرالملوک ازدواج کرد. افسرالملوک دختر محمدحسین‌خان سردار از تروریست‌هاى معروف بهایى بود که در دوران قاجاریه در آشوب و بلوایى که بهائیان در چند شهر ایران به‌راه انداختند، نقش داشت (همان).


در سال (1299ق/1920م) صاحب فرزندی پسر شد. وی از عباس افندی (عبدالبهاء) خواهش کرد که اجازه دهد نامش را روی این پسر نهند که بعداً امیر پیشوند آن شد (همان).


میرزا حبیب‌الله در ادامة حضور در وزارت امورخارجه، مأمور خدمت در سوریه و لبنان شد. در این سمت به‌صورت پنهانی برای بهایی‌ها تبلیغ می‌کرد و با انگلیس هم رابطه و سر و سّری داشت و از خدمتگذاران واقعی آنان بود (همان، ص 375).


در پی اصرار و پیگیری‌های فراوان برای گرفتن مأموریت قونسولگری ایران در فلسطین، موفق به گرفتن این مسئولیت نیز شد. البته بعید است که انگیزة وی از این تلاش‌ها و پیگیری‌های مستمر چیزی جز رسیدگی به امور بهائیان در فلسطین بوده باشد.


عدم مداخله در امور سیاسی و نپذیرفتن این‌گونه مشاغل یکی از اصول اساسی آیین بهایی است و طبق آن، یک نفر بهایی اجازه ندارد در امور سیاسی شرکت کند. شخص عبدالبهاء (عباس افندی) در این‌باره چنین می‌نویسد:


اهل بهاء در هر کشور مقیمند، به امانت و صدق و صفا با حکومت رفتار نمایند و در امور سیاسیه... و نیز در احزاب و فِرَق سیاسی به هیچ وجه ادنی مداخله‌ای ننمایند و... مداخله در امور جزئی و مناقشات سیاسی و منازعات حزبی به‌کلی خلاف مبادی و تعالیم الهیه در این ظهور اعظم است (خنجی، 1388).


البته این، ظاهر قضیه است و در واقع، پیشوایان این فرقه از جمله شخص عبدالبهاء (عباس افندی) همواره دستی بر آتش سیاست داشته‌اند. برای مثال، میرزا محمد حسن‌خان اعتماد السلطنه در روزنامة خاطراتش به موضوع وارد کردن نارنجک‌های روسی به داخل کشور توسط عبدالبهاء و عواملش اشاره کرده است (اعتمادالسلطنه، 1389، ص 836). همچنین شواهد فراوانی مبنی بر حضور وی و پیروانش در جریان‌های مشروطه وجود دارد (کسروی، 1390، ص 291).


ارتباط تنگاتنگ بهائیان با تشکیلات [کاملاً سیاسی] ماسونی نیز از دیگر مصادیق علایق سیاسی بزرگان و پیروان این فرقه است.[3]


به هرحال، با توجه به فضای حاکم بر تشکیلات منسجم این فرقه، بعید به‌نظر می‌رسد که اشتغال عین‌الملک در وزارت امورخارجه و در ادامه، بر عهده گرفتن مسئولیت‌های مختلف و مهم سیاسی توسط وی بدون اطلاع و نظر مستقیم تشکیلات بهائیت بوده باشد.[4]


فردوست در خاطراتش به این موضوع که بهائیان بدون اجازة عکا حق ندارند مشاغل سیاسی را بپذیرند و تنها باید تلاش کنند که در فعالیت‌های تجاری و کشاورزی پیشرفت کنند، اشاره داشته و در همین خصوص می‌نویسد:


روزی از سپهبد صنیعی [بهائی معروف و وزیر جنگ کابینه‌های علم، حسنعلی منصور و هویدا] پرسیدم شما [ با توجه به ممنوعیت‌های فرقه‌ای] چگونه مشاغل سیاسی را پذیرفته‌اید؟ پاسخ داد: از عکا سؤال شده و اجازه داده‌اند که در موارد استثنائی و مهم این مشاغل پذیرفته شود (فردوست، 1371، ج 1، ص 374).


یکی از پیامدهای ناگوار حضور حبیب‌الله‌خان عین‌الملک در فلسطین، بی‌توجهی کنسول ایران به امور سیاسی و مسائل درونی جامعه فلسطین بوده است. تقریباً در تمام مدت مأموریت او هیچ‌گونه گزارش مفید و حائز اهمیتی که مبیّن ویژگی‌های بحران فلسطین و تبعات آن باشد، به تهران ارسال نشده بود. این بی‌توجهی معنادار یک مقام سیاسی به تحولات محیطی که در آن زندگی می‌کند، اندک اندک توجه دولتمردان ایرانی را از پیگیری مسائل فلسطین بازداشت و مجالی را فراهم کرد تا در صف کشورهای اسلامی خلل وارد شود.


وزارت امور خارجه ایران که تا پیش از عزیمت هویدا دست‌کم در سه شهر مهم فلسطین نمایندگی سیاسی رسمی داشت، در سال‌های پایانی مأموریت هویدا و بر اثر اقدامات او، نه‌تنها نمایندگی‌های خود را در یافا، حکا و حیفا تعطیل کرد، بلکه امور فلسطین را نیز ضمیمة شام ساخت. در یک کلام باید گفت که هویدا توانست از تقدم مسئلة فلسطین در سیاست خارجی منطقه‌ای ایران به‌گونة چشمگیری بکاهد (ولایتی، 1376، ص 105).


در فلسطین نیز شاهد روابط خوب او با انگلیسی‌ها هستیم؛ «اطلاع می‌دهند که آقای حبیب‌الله‌خان هویدا از طرف دولت انگلستان به سمت ژنرال قونسولی دولت علیه در فلسطین شناخته شده‌اند (همان).


بر اساس گزارش‌های تاریخی وی با اتباع ایرانی، خصوصاً شیعیان، رفتار مناسبی نداشته است وشاید بتوان گفت که در بین اعضای وزارت خارجه ایران طی دوران قاجار کمتر فردی چون حبیب‌الله‌خان عین‌الملک یافت می‌شود که بدین اندازه به اخاذی و سوء استفاده از اتباع ایرانی محل مأموریتش متهم شده باشد. شاهد این سخن، عریضه‌ای است که از طرف زائران خانه خدا که قصد تشرف از راه شام را داشته‌اند، به وزارت امورخارجه ایران رسیده است. آنان از رفتارهای غیرانسانی قونسول وقت ایران، حبیب‌الله عین‌الملک بدین شرح شکایت کرده‌اند:


اعلی حضرت قوی شوکت شاهنشاه دولت عِلّیه ایران ـ خَلّدالله ملکه ـ بعد از مراسم عبودیت بندگان همایونی... بعضی از گرگ‌های درنده هنوز از استبداد خود دست برنداشتند، یکی از این گرگ‌های بی‌رحم، عین‌الملک حبیب‌الله هویدا،... ما امضاءکنندگان ذیل که این سال به طرف راه بیت‌الله الحرام مشرف شده بودیم از بس ظلم‌های قونسول مشارالیه به درجه رسیده که مجبور شدیم شکایت این بیچاره حجاج را به سمع مبارک برسانیم... قونسول مذکور، حجاج ایران را مثل گوسفند به اتومبیل‌ها و کشتی‌ها فروخت» (همان، ص 101).


اعزام هیئت


 


هیئت ایرانی متشکل از آقایان: غفارخان جلال‌السلطنه وزیرمختار ایران در مصر و حبیب‌الله خان هویدا در تاریخ 24/6/1304ق وارد جده شدند (محقق، 1379، ص 26). عبدالعزیز به گرمى از این هیئت پذیرایی کرد و براساس گزارش هویدا، پادشاه سعودی اظهار تمایل زیادى به نزدیکى با ایران از خود نشان داد. هویدا در این زمینه چنین مى‌نویسد:


 


یک شبانه‌روز در بحره متوقف و دو دفعه با ابن‌سعود ملاقات شد. فوق‌العاده احترام و محبت نمود و هر دفعه خیلى اظهار میل به تقرب به دولت علیّه مى‌کرد و مى‌گفت: «ما با دولت ایران همجواریم و به‌ قدر سى‌هزار شیعه در نجد و احساء نزد من هستند، مى‌توانید از آنها تحقیق نمایید، آنچه در حق ما شهرت مى‌دهند، اکثر تهمت و افتراست. ان‌شاءالله شما به مدینه رفته، خواهید دید که آنچه گفته‌اند دروغ است! من صریحاً به شما مى‌گویم و شما هم به دولت علیّه بنویسید که من حرمین شریفین را به جان و مال و اولاد خود حافظ و حارس‌ام. مهدومات مکه نیز قبل از ورود من بوده است.


عبدالعزیز در اینجا، موضوع تخریب قبور را به دیگران نسبت داده، لیکن در ملاقات دیگری که هویدا با وی داشته، تلویحاً به ارتکاب جنایات انجام‌شده، اعتراف کرده و چنین اظهار‌ مى‌کند:


«بلى، وهابى‌ها اعتقاد به تعمیر قبور و قبه‌ها ندارند و بدعت مى‌دانند و «خیرالقبور الدوارس» را حدیث معتبر مى‌شناسند. مع‌هذا بعد از ورود خودم، فوراً جلوگیرى کرده‌ام و حالیه نیز با کمال اصرار و الحاح منتظرم که دول و ملل اسلامى نماینده‌هاى خود را بفرستند و در امور حجاز قرارى دهند و براى تعمیر این قبور نیز اگر مصمم شوند، مخالفت نمى‌کنم؛ سهل است، مساعدت خواهم کرد.


وى همچنین دربارة شیعیان نجد مى‌گوید:


قریب بیست- سى‌هزار رعایاى شیعى مذهب، در نجد و احساء دارم، سؤال کنید، همگى در نهایت آزادى و آسودگى و راحتى مشغول کسب و کار خود هستند و هیچ فشارى، نه مذهبى و نه غیرمذهبى، بر آنها نبوده و نیست (همان، ص 27).


عین‌الملک در گزارش مأموریتش، براى کسب اطلاع از میزان خرابى‌ها، همواره تلاش جدى می‌نموده تا این حادثه مهم را بسیار کم‌رنگ جلوه داده، وهابیان را به‌نوعى، تبرئه کند. در گزارش وى چنین آمده است:


بالاى مناره، قبه مطهّر صعود کردیم، یکصد و سى پله بالا رفتیم و ازآنجا قبه مطهر را زیارت نمودیم، زیرا صعود بالاى قبه غیرممکن است. ازآنجا مشاهده نمودیم که فقط پنج گلوله تفنگ به قبه مطهر اصابت نموده و اندکى سوراخ کرده است و ابداً خرابى وارد نیامده است! اولًا: نمى‌شود حتم کرد که این گلوله ‌ها از طرف وهابى ‌ها بوده است! ثانیاً: بر فرض اینکه از طرف آنها بوده باشد، واضح است عمدى نبوده است! و در اثناى تیراندازى به همدیگر خطاءً به قبّه مطهر اصابت کرده است! و دلیل صحت این نظریه این است که قبّه مرقد مطهر، خیلى عظیم و بزرگ است و وهابى ‌ها هم در پشت دروازه و قلعه شهر بوده‌اند و تعدادشان بیش از سه- چهار هزار بوده است، اگر قصد اصابت مى ‌داشتند، اقلاً دو سه هزار گلوله به قبّه مطهر مى ‌رسید! به‌هرحال، فقط آثار پنج گلوله تفنگ در روى قبّه مطهر بود و همچنین آثار چهار- پنج گلوله بر قبه اهل‌بیت(ع) بود، خادم‌باشىِ حرم مقدس نیز سه- چهار عدد گلوله آورده و به بنده داد و گفت که اینها را روى بام حرم یافته و تصور مى ‌کند که از گلوله‌هایى است‌ که به قبه مقدس رسیده است. فدوى آنها را تقدیم خواهم نمود که در موزه وزارت معارف محفوظ بماند (همان، ص 50).


مغایرت اطلاعات ارائه‌شده درگزارش فوق با مطالبی که منابع دیگر گزارش نموده‌اند و در سطرهای قبلی ذکر شد، کاملاً مشهود است.


هویدا در گزارش دیگری مجدداً تلاش کرده ابن سعود را از اتهام تخریب قبور تبرئه کند. وى از قول ابن‌سعود چنین مى‌نویسد:


خیلى اسباب حیرت است که مسلمانان عالم فقط براى تخریب چند قبر که قبل از ورود من به ‌دست این بدوى‌هاى جاهل مهدوم شده، این ‌همه اظهار غیرت و حمیّت و دردمندى نمودند و در مجامع و منابر و روزنامه‌ها مرا لعن و تکفیر کردند و عالم را بر من شوراندند و بدنام خواستند (همان، ص 54).


در مجموع از بررسی وقایع بعدی می‌توان استنباط کرد که گزارش تهیه‌شده توسط هیئت اعزامی، نقش مهمی در مواضع دیپلماتیک بعدی دولت ایران در خصوص دولت تازه‌تأسیس آل‌سعود داشته و برای آن حکومت بسیار مثبت و به تعبیری زمینه‌ساز موفقیت‌های بعدی بوده است.


تقابل کمیسیون دفاع از حرمین شریفین با کنفرانس خلافت اسلامی


 


در همین زمان آیت‌الله مدرس با طرح هوشمندانه تشکیل «کمیسیون دفاع از حرمین شریفین» در پی آن بود که با تشکیل اجماعی از نمایندگان دولت‌های اسلامی و تشکیل جبهه‌ای نیرومند از امت‌های مسلمان، ضمن مقابله با اقدامات وهابیان و به انزوا بردن ایشان آنان را مجبور کند که دست از اعمال وحشیانه خود برداشته و در جهت بازسازی و مرمت جنایات وهابیان اقدامات لازم انجام پذیرد.


 


دولت وهابی نجد که به‌لحاظ مشکلاتى که در آغاز راه با آن روبه‌رو بود، تلاش فراوانی داشت که ضمن پافشارى بر اعتقادات وهابیان در خصوص لزوم تخریب قبور، در عین حال بسیار زیرکانه آن را به‌نوعى به دیگران نسبت داده و با آوردن نمایندگان کشورهاى اسلامى به حجاز، قدم‌های مهمی برای تثبیت حکومت خویش برداشته و با وقت‌کشى، آرام‌آرام به ‌سوى استقرار حکومت خود اقدام کند. برای این منظور سریعاً دست به کار شده و به‌منظور کاستن عواقب اعتراضات مسلمانان و خنثی کردن طرح مرحوم مدرس مبنی بر تشکیل «کمیسیون دفاع از حرمین شریفین» پیشنهاد تشکیل کمیسیونی را با عنوان «کنفرانس خلافت اسلامی» برای تعیین امور سیاسی ـ دینی حجاز داده و از تمامی علما و دولت‌های اسلامی، از جمله دولت و علمای ایران دعوت کرد که نماینده برای شرکت در تعیین امور حکومتی سیاسی و دینی حجاز گسیل دارند (همان، ص 29).


به اعتقاد موجانی در این زمان دو دیدگاه مشخص در میان رجال سیاسى آن عهدِ ایران وجود داشت:


1. گروهى که سیدحسن مدرس در رأس آنها قرار داشت که خواهان تشکیل کمیسیون دفاع از حرمین شریفین و حضور نمایندگان دول مسلمان به‌منظور حفظ حرمین شریفین و مقابله با اقدامات وهابى‌ها بودند.


2. کسانى که در رأس ارکان ادارى ـ سیاسى کشور قرار داشتند و از نظریة هویدا مبنى بر اعزام نماینده‌اى به کنفرانس خلافت اسلامى که توسط وهابى‌ها برگزار مى‌شد، جانب‌دارى مى‌کردند.


در حالى‌که گروه اول، حتى حاضر به شناسایى وهابى‌ها نبودند، دسته دوم بدون توجه به دیگران باب مکاتبه و مراوده را با ایشان گشوده بودند (موجانی، 1375).


این گروه دوم، همان جریان بهایی ـ ماسونی حاکم بر ارکان اداری ـ سیاسی کشور بود که برای مدیریت و کنترل شرایط و اوضاع و احوال، بسیار تلاش می‌کردند.


تقابل ورویارویى مى‌رفت تا به‌ نفع مجلسیان (جناح آیت‌الله مدرس) خاتمه یابد که متأسفانه با خاتمة دورة مجلس پنجم و پایان یافتن آن در روز پنج‌شنبه 22/11/1304ش موجب شد عملاً از امکان فعالیت‌های مدرس کاسته شود، ولی مدرس به‌رغم تعطیلی مجلس به اعتراضات خود ادامه داد و مخالفت‌های وی با حضور در کنفرانس خلافت اسلامی موجب شک و تردید شیعیان سایر کشورها برای حضورشان در این کنفرانس شد. در ادامه با انتشار فتواى جمعى از علماى وهابى، دایر بر وجوب ویرانى قبور و عدم زیارت اماکن مقدسه و انعکاس آن به ایران، موج جدیدی از خشم و نفرت به وهابیان، جهان اسلام را فراگرفت و سبب شد تا بسیارى از کشورهاى مسلمان، به سبب دعوت مدرس، از حضور در کنفرانس چشم‌پوشی کنند.


به‌رغم تلاش‌های مخالفان برگزاری کنگره، و تحریم موضوع، کنگرة خلافت در اول ذى‌قعده 1344ق / 13مه 1926م با حضور گروهى اندک آغاز شد. در جلسة دوم، شیخ خلیل خالدى، قاضى‌القضاة سوریه پیشنهاد کرد که در خصوص ارتباط و اتصال با سایر کشورهاى مسلمان، بخصوص ایران گفت‌وگو شود.


هنوز کنگره در جریان بود که علماى نجف اطلاع دادند وهابیان مجدداً به بقیع حمله کرده‌اند. با دریافت این خبر، جمعى از علماى تهران، از جمله مدرس، در منزل امام‌ جمعه خویى تجمع کرده و تصمیم گرفتند تا کمیسیونى براى رسیدگى به وقایع پیش‌آمده در محل مجلس با حضور سیدحسن مدرس، امام جمعه خویى، امام جمعه تهران، بهبهانى، آیت‌الله‌زاده خراسانى، حاج میرزا محمدرضا کرمانى، مستوفى‌الممالک، وثوق‌الدوله، محتشم‌السلطنه، مشیرالدوله و احتشام‌السلطنه تشکیل شود و با بررسى پرونده‌هاى موجود در وزارت خارجه و دفتر شاه، تصمیمات لازم در این خصوص گرفته شود (همان).


تصمیم مهم کمیسیون، صدور ابلاغیه‌اى به‌ وزارت دربار بود که تمام بخش‌هاى وزارت امور خارجه را مکلّف مى‌کرد تا تمام امور مربوط به حرمین را تنها پس از اطلاع کمیسیون اجراکننده در مقابل، دولت وهابى نیز در واکنش به اقدامات کمیسیون، فعالیت گسترده‌اى را آغاز کرد.


شیخ رشید رضا[5] (م1354ق) شرح مفصلى در روزنامه‌هاى مصر منتشر کرد و در آنها از دولت علّیه ایران با عنوان زندقه یاد کرد که البته این مواضع از طرف وی مطلب جدیدی نبود، زیرا او قبلاً نیز اتهاماتی از این دست به شیعیان بسته بود، ولی ایجاد این فضای ضدتشیع در این زمان کاملاً رنگ و بوی سیاسی داشت و بدیهی است که روى تند این تبلیغات متوجه جناح مذهبى ایران، به رهبرى مدرس بود، چرا که بررسى اسناد، نمایانگر این است که در این زمان روابط دربار پهلوى با آل‌سعود کاملاً دوستانه بوده است.


با افتتاح دورة ششم قانون‌گذارى و به‌رغم مشکلات داخلى‌ موجود، همچنان مدرس و اطرافیانش، پیگیر موضوعِ حرمین شریفین بودند.


البته برخلاف روند انتخابات مجالس اول تا پنجم که سیاستمداران مستقل در شهرها رقابت کرده و متنفذان روستایی افراد تحت فرمان خود را... به صفوف رأی‌گیری می‌آوردند، در انتخابات مجلس ششم شخص شاه نتایج انتخابات و بنابراین، ترکیب مجلس را تعیین کرد. این روند تا مجلس سیزدهم ادامه داشت. بنابر این، مجلس، نه‌تنها دیگر نهاد مفید و مؤثری نبود، بلکه نهادی بی‌خاصیت بود و به‌صورت لباس آراسته‌ای درآمده بود که بدن عریان حکومت نظامی را می‌پوشانید (ابراهامیان، 1389، ص 171). بدیهی است که از مجلسی این‌چنین فرمایشی که بیشتر نمایندگان آن از فیلتر دربار گذشته بودند، نمی‌شد توقع موضع‌گیری‌های منطقی مبتنی بر حفظ ارزش‌های دینی و مذهبی داشت.


با این‌همه مرحوم مدرس پیشنهاد گفت‌وگو با نمایندگان کشورهاى مسلمان را براى انعقاد کنفرانس بین‌المللى مى‌دهد تا در آن، آیندة سیاسى حجاز مشخص شود. همچنین پیشنهادى با قید دو فوریت تقدیم مجلس‌ مى‌کند. این پیشنهاد در واقع، قانونى کردن کمیسیون دفاع حرمین شریفین بود، لکن پیشنهاد او با عکس‌العمل شدید رئیس‌الوزرا و بعضى از نمایندگان روبه‌رو شد. سرانجام بر اثر تعقیب مذاکرات قبل از دستور و پافشارى اعضاى کمیسیون، پیشنهاد بهبهانى با امضاى22 تن، از جمله مدرس، به‌عنوان ماده واحده در مجلس مطرح شد. این در حالی بود که بعضى نمایندگان به سبب اینکه تردید داشتند که آیا کمیسیون توانایى انجام اقدامى عملى را دارد یا نه، مخالف مطرح کردن ماده واحده در مجلس بودند (محقق، 1379، ص 32ـ33).


اسناد و مدارک ناقص موجود، حکایت از آن دارد که این ماده واحده به تصویب رسید، اما ظاهراً فشار زیادى بر این جناح مجلس وارد آمد، به‌طورى که تقریباً یک ماه پس از این، مدرس در تاریخ 7/ 8/ 1305ش در راه مدرسه سپهسالار (شهیدمطهرى) ترور شد و اگرچه از این توطئه جان سالم به‌ در برد (همان، ص 33)، اما دست‌کم نتوانست در آن جلسه مجلس حضور یابد. متأسفانه فقدان اسناد و مدارک سبب شده تا پس از این واقعه، دیگر اطلاعى از نتیجه اقدامات کمیسیون و فعالیت‌هاى مدرس در اختیار نداشته باشیم.[6]


ممنوعیت سفر به حجاز


 


ممنوعیت سفر به حجاز موضوعی بود که بعد از رسیدن اخبار و گزارش‌هاى واصله از عربستان و نگرانى‌هاى کشورهاى مختلف مطرح گردید و موجب شد تا مفتى مصر، مسلمانان را از رفتن به مکه منع کند و دولت انگلیس نیز اجازه رفتن به حج را به مسلمانان هند ندهد و دولت ایران هم در پی فشار نیروهای مذهبی به رهبری مرحوم آیت‌الله مدرس طی مصوبه‌ای در جلسه یازدهم اسفند 1304ش خود رسمأ اعلام کند: «مقتضى است به اطلاع عامه برسانید که دولت از امنیت و آسایش حجاج در حج نگران است و توصیه مى‌کند که امسال از حج خوددارى نمایند» (محقق، 1379، ص 66).


 


این مسئله که عبدالعزیز در همان آغاز (تصرف کامل حجاز در شوال 1344ق / دی 1304ش) با آن روبه‌رو شد، برای او بسیار مهم بود، زیرا علاوه بر اینکه حج یکی از منابع اصلی درآمد حجاز به‌شمار می‌آمد، ممنوعیت سفر حج به مشروعیت حکام جدید شبه‌جزیره در جهان اسلام خدشه وارد می‌کرد، به همین علت حکام جدید کوشیدند که نظر مثبت کشورهای اسلامی را برای رفع ممنوعیت سفر حج به‌دست آورند. برای مثال، باید به نامة نمایندة ابن‌سعود به کنسول ایران در سوریه اشاره کرد که در آن کوشش شده تا نظر مثبت دولت ایران جلب شود:


مقصود این است که دولت معظمه ایران و رعایای آن از هر محل و مکانی که در این سال درصدد ادای مراسم حج برآیند اطلاع به هم رسانند که سلطان متبوع فوق‌العاده مایل و مشتاق می‌باشند که موجبات رفاهیت و راحتی رعایای دولت ایران را فراهم ساخته و مسافرت آنان را در حجاز تأمین کند (همان، ص21).


همچنین در 20 بهمن 1304ش نامه‌ای از ملک عبدالعزیز به جنرال قونسولگری ایران در جده ارسال و در آن اعلام شد که در حجاز امنیت کامل وجود دارد و مردم در اقامه مناسک اسلامی و زیارت مسجد رسول الله(ص) آزادند و اینکه هدف دشمنان وی از تبلیغات و انتشار شایعات به تعطیلی کشاندن شعائر اسلامی است (همان).


در تاریخ 20جمادى‌الثانى 1344ق پس از آنکه دولت سعودى رسماً تشکیل مى‌شود، ابلاغیه‌اى به این شرح صادر مى‌کند:


بسم‌الله الرحمن الرحیم‌


ابلاغیه پادشاهى به حکومت‌هاى متحابه‌


به فضل و عنایت پروردگار، اهل حجاز اجتماع و به پادشاهىِ ما در حجاز، بر طبق کتاب‌الله و سنت حضرت رسول(ص) و خلفاى راشدین و تأسیس حکومت موروثى که امور حجاز با اهل حجاز باشد، بیعت کردند و به امید خداوند و توکّل بر ذات اقدسش، قبول بیعت نمودیم و استمداد و استعانت از ذات خداوند تبارک و تعالى داریم. پس لقب ما «جلالة ملک الحجاز و سلطان نجد و ملحقاتها» مى‌باشد و براى امنیت و راحتى و گشایش و سعادت و خوشى‌ ساکنین این بلاد و عموم حجاج و زائرین، نهایت کوشش داریم و عنقریب آنچه منظور عالم اسلامى است به ‌عمل آید و از جریان امور حجاز خشنود شوند و از خداوند مسألت مى‌نمایم که مرا در انجام این امر معاونت فرمایند.


وإنّه ولى التوفیق‌


ملک الحجاز و سلطان نجد و ملحقاتها (همان، ص55-56).


این اقدام عبدالعزیز به این علت بود که کشورهاى اسلامى را در مقابل عمل انجام‌شده قرار دهد و آنان را به برقرارى ارتباط با سعودى ناگزیر کند و ظاهراً تلاش‌های شخصی و حمایت‌های پنهان و آشکار به‌عمل‌آمده از وی جواب می‌دهد و به نتیجه می‌رسد، زیرا متأسفانه از این پس نه‌تنها هیچ‌گونه حرکت جدّى در جهان اسلام براى وادار کردن سعودیان در پذیرش ترمیم قبور و حفظ آثار تخریب‌شده صورت نپذیرفت، بلکه به‌تدریج به‌صورت بسیار مرموزانه شرایط عزیمت زائران ایرانی از حدوداً 1305ش به بعد فراهم و در نتیجه، شاهد تشرف زائران ایرانی به حج می‌باشیم و به‌رغم اظهارات ملک عبدالعزیز در خصوص وجود شرایط مساعد برای حجاج، متأسفانه‌فشار دولت سعودى بر شیعیان افزایش می‌یابد، به ‌شکلى که در شب هفتم محرم 1347ق مدیر شرطه سعودى با تعدادى سرباز به محل برگزارى عزادارى شیعیان ایران حمله و اسباب و وسایل آنجا را غارت مى‌کند و سیّدى از سادات حجاج، به ‌نام حاجى سیدمحمدباقر را با کمال اهانت به زندان مى‌برد. و سخت‌گیرى بر حجاج ایرانى روزبه‌روز بیشتر مى‌شود.


در گزارش کنسولگرى ایران در جده به تاریخ 28 محرم 1347ق چنین آمده است:


مأمورین حکومت حجاز در مدینه منوره و در مکه مکرمه با حجاج ایرانى بسیار سخت‌گیرى کردند و نمى‌گذاشتند که حجاج به آزادى، خودشان زیارت حضرت پیغمبر(ص) و زیارت ائمه اطهار(ع) در بقیع به عمل بیاورند و وعده‌هایى که حکومت داده بود، ابداً موقع اجرا نگذاشت، بلکه به خلاف پیشتر، خیلى سخت‌گیرى مى‌نماید. متروکات امواتِ حجاجِ ایرانى را که همه را در مکه معظمه به ‌واسطه مأمورین بیت‌المال ضبط کرده‌اند، تاکنون به جنرال قنسولگرى نفرستاده‌اند... لهذا از براى تأمین حقوق و شؤون ‌مذهبى رعایاى دولت علّیه ایران در قطعه حجاز، بهتر آن است که مانند سال گذشته، بلکه به‌طور اشدّ، دولت علیّه ایران اوامر مؤکده صادر فرمایند که هیچ‌کس از ایران به حجاز نیاید و قدغن سخت مقرر فرماید تا وقتى که مسائل مختلف‌فیه به‌طور احسن و اکمل تسویه شود و تأمینات کافیه، به ‌جهت حفظ حقوق و شؤون مذهبى رعایاى دولت علیّه ایران در حجاز تحت یک قاعده صحیح گرفته شود. به ‌جهت استحضار خاطر اجل عالى به عرض رسید (همان، ص69).


حسین پیرنظر کاردار ایران در مصر در گزارش خود به وزارت امور خارجه در تاریخ دوم بهمن ماه سال 1307ش صریحاً به این موضوع اشاره کرده و اظهار داشته است:


اگر دولت ایران براى یکى دو سال دیگر، رفتن به حج را منع مى‌کرد، حتماً حکومت حجاز حاضر به قبول شرایط پیشنهادى ایران مى‌شد و درنتیجه، هم براى زائران ایرانى رفع مزاحمت مى ‌گردید و هم نسبت به تعمیر قبور و خرابى‌هاى به‌عمل‌آمده امتیازاتى به ‌دست مى‌ آمد (همان، ص73).


آغاز روابط دیپلماتیک (روند خروج آل سعود از انزوای سیاسی‌)


 


در این هنگام و به‌رغم برخوردهای وحشیانه وهابیان با شیعیان و خصوصأ حجاج ایرانی عناصر بهائی ـ ماسونی مسلط بر دستگاه سیاسی ایران برای ایجاد روابط دیپلماتیک و نزدیک با حکومت وهابی حجاز بسیار تلاش کردند.


 


نقطه عطف در روابط سیاسی ایران و عربستان امضای معاهده مودت بین ایران و مملکت حجاز و نجد و ملحقات آن بود که در شهریور 1308ش / 1929م در تهران منعقد شد و در فروردین 1309ش حبیب‌الله هویدا به‌عنوان نمایندة ایران و با سمت کاردار، وارد جده شد و با استقبال مقامات کشوری و لشگری روبه‌رو شد. تأسیس سفارت و همچنین تعیین هویدا به عنوان کاردار، موجبات خشنودی ملک عبدالعزیز را فراهم کرد. روز بعد از تسلیم استوارنامه، کفیل وزارت خارجه به سفارت می‌آید و اظهار می‌دارد:


هیچ‌وقت اعلی حضرت را تا این حد شاد و مسرور ندیده بودم که امروزه از ملاقات شما و وصول نامه همایون شاهنشاهی اظهار شادی و سرور علنی فرمودند و پس از رفتن شما اعلی حضرت ماها را جمیعاً احضار کردند و فرمودند که نماینده ایران عین‌الملک با ما بسیار محبت و دوستی دارد و در تأسیس روابط ودادیه بین ما و ایران و ازاله سوءتفاهم جدیت و خدمت کرده است، لهذا میل دارم که همگی شماها جد و جهد نمائید همیشه او را راضی و خرسندن‌گاه دارید که اسباب تکدر خاطر و دلتنگی از طرف شماها برای او حاصل نشود، تمام مطالب و تقاضاهای او را به فوریت انجام دهید تا معلوم و ثابت شود که از خدمات و محبت‌های او تقدیر می‌شود (همان، ص84).


اینکه چه سوءتفاهمی بین حکومت جدیدالتأسیس آل‌سعود با ایران وجود داشته که هویدا در رفع آن جدیت وخدمت کرده است، جای سؤال دارد و پاسخ آن یقیناً بازمی‌گردد به اعزام هویدا به‌عنوان یکی از دو نماینده ایران برای بررسی وضعیت حجاز و خرابی‌های حاصل از حمله وهابی‌ها، از جمله تخریب اماکن متبرکه و مزار ائمّة مظلوم بقیع(ع) و اینکه گزارش‌های وی اساس تصمیم‌گیری ایران در قبال مسئله بوده است. حال چنانچه سوءتفاهم یادشده به مسئله تخریب اماکن مقدسه مسلمانان و اهانت به قبور متبرکه ائمه(ع) اشاره داشته باشد، نشان‌دهندة نقش پنهانی و جدیت هویدا برای نادیده گرفتن این مسئله و توجه نکردن جدی به آن از سوی مقامات ایرانی می‌باشد. همچنین جالب‌توجه و حائز اهمیت است که ملک عبدالعزیز نیز کاملاً در جریان این جدیت و خدمت هویدا بوده و قصد آن داشته است که به‌گونه‌ای پاسخگوی محبت‌های وی باشد.


در جایی دیگر هویدا می‌گوید:


در وقت پذیرایی خیلی محبت و مهربانی اظهار داشتند و فرمودند مسافرت شما خیلی طول و اشتیاق ما زیاد شد، الحمدالله صحت شما از سال قبل خیلی بهتر است، بلکه جوان شده‌اید و چون قدری صحتم منحرف شده و مشغول معالجه بودم نتوانستم زودتر تا جده بیایم، ما شما را از خودمان می‌دانیم شما نیز خود را مثل سایر نمایندگان اجانب ندانید؛ هیچ وقت لزوم به تحیل اجازه نیست هر وقت که میل دارید بدون هیچ ملاحظه به دیدن ما بیائید، چه در مکه و چه در اینجا ما همیشه آماده ملاقات شما هستیم (همان، ص88).


موضوع به‌رسمیت شناختن رژیم آل‌سعود و ایجاد روابط دیپلماتیک بین حکومت‌های دولت ایران و آن رژیم، انعکاس وسیعی در سطح منطقه داشت برای مثال، روزنامه الوطن چاپ بغداد، در تاریخ20 ربیع‌الاول 1348ق در زمینة به‌رسمیت شناختن دولت حجاز توسط ایران و همچنین نمایندة ایران، حبیب‌الله خان عین‌الملک مى‌نویسد:


دولت ایران حکومت جدیدی را که عبدالعزیز آل‌سعود در حجاز و نجد تأسیس نموده به رسمیت شناخت و اعلی حضرت رضا شاه پهلوی در این باب تلگرافی به مکه مخابره فرموده است. در واقع، بعد از مقدماتی که فراهم شده و بعد از مسافرت میسیون حجاز به طهران که حامل نامه پادشاه جزیرةالعرب برای وارث تاج و تخت اکاسره بود و برای همین مقصود به طهران رفت، انتظار می‌رفت دولت ایران حکومت حجاز و نجد را بشناسد و اکنون که این مقصود به حصول پیوست انتظار می‌رود معاهده مودت بین مملکتین نیز منعقد گشته و تبادل نمایندگان سیاسی بین طرفین بر طبق قوانین جاریه بین‌المللی به‌عمل آید.


البته لازم نیست بگویم مکه مرکز این مذاکرات خواهد بود و نماینده ایران به آنجا خواهد رفت و احتمال قوی آقای حبیب‌الله‌خان عین‌الملک قونسول ایران در سوریه و فلسطین که در ماه ژوئن گذشته حامل نامه اعلی حضرت پادشاه ایران برای ملک عبدالعزیز بود، مقدمات این شناخت را فراهم کرد، برای این منظور تعیین خواهد شد، زیرا مشارالیه کاملاً به این قضایا آگاه است و علاوه بر اینکه زبان مملکت را به‌خوبی می‌داند محل اعتماد ملک عبدالعزیز و رجال حکومت حجاز است و شخصاً نزد آنها محترم است و بدیهی است که تعیین او به این سمت مسئله را به‌طور دلخواه حل و تسویه می‌نماید و در بعضی مقامات گفته می‌شود که پس از ایجاد روابط رسمی و حصول توافق نظر برای تبادل نمایندگی مشارالیه (عین‌الملک) تنها نماینده دولت ایران در حجاز خواهد بود (همان، ص 75ـ76).


حبیب‌الله هویدا در دوران خدمتش در حجاز نیز همچون شام و فلسطین با انگلیسى ‌ها سر و سرّ داشت و به‌رغم اقامت در سرزمینى که قلب جهان اسلام شمرده می‌شد، طبق معمول و روال همیشگی‌اش به تبلیغات بهایی‌گری خود ادامه می‌داد. فعالیت‌هاى بهایى ‌گرى قنسول ایران موجد بروز آثار سویى شد و در نتیجه، وزارت امور خارجه ایران ناگزیر وى را به تهران احضار کرد.


هویدا تا سال 1353ق به‌عنوان نمایندة ایران در حجاز مشغول به ‌کار بوده و ملک عبدالعزیز در پایان مأموریتش رسماً از او تشکر و قدردانی کرد.


میرزا حبیب‌الله‌خان عین‌الملک در طول دوران خدمتش در جدّه موفق شد که فشارهای وارده از سوی نیروهای مذهبی را برای بازسازی اماکن تخریب‌شده توسط وهابیان را خنثی کرده و ارتباطات دیپلماتیک و دوستانه‌ای بین دربار پهلوی و ابن‌سعود به‌وجود آورد، به‌گونه‌ای که کلیه تلاش‌ها در جهت بازسازى و تعمیر قبور بقیع کاملاً بی‌اثر باقی ماند.


بدیهی است که اگر عملکرد جریان قوی و قدرتمند هوادار آل‌سعود در دستگاه اداری ـ سیاسی پهلوی نبود، مساعی علما، نمایندگان مجلس و کلیه نیروهای مذهبی که در آن مقطع زمانی عزمی راسخ برای برخورد با این جریان انحرافی داشتند به بار می‌نشست و با بهره‌گیری از افکار عمومی مسلمانان جهان این رژیم انحرافی را در همان ابتدای تشکیل وضعیت ضعف و ناتوانی با چالشی بزرگ روبه‌رو می‌کردند و آن مقطع مهم زمانی متأسفانه به بزرگ‌تربن فرصت‌سوزی ممکن در برخورد با عناصر متحجر فرقه وهابیت تبدیل نمی‌شد.


نتیجه‌گیری


 


در این نوشتار، مشخص شد که چگونه جریان قوی بهایی ـ ماسونی حاکم بر دستگاه حکومت پهلوی موفق شد موج اعتراضات قوی و اثرگذار ایجادشده علیه آل‌سعود را کنترل کرده و با مدیریت زمان و اتلاف وقت که سرانجام به‌پایان یافتن عمر مجلس [مستقل] پنجم و تشکیل مجلس [دست‌نشانده] ششم و در نتیجه خالی شدن مجلس از نیروهای مستقل و مذهبی ضدآل‌سعود منجر شد، شرایط را برای اجرای اهداف خود مهیا سازد و موفق شد که طی یک پروسه زمان‌بندی‌شدة دقیق و حساب‌شده، در مرحله اول موضوع کمیسیون دفاع از حرمین شریفین که توسط آیت‌الله مدرس مطرح شده بود و این ظرفیت را داشت که نیروهای مذهبی داخلی و خارجی را علیه وهابیان متحد و متشکل سازد، به فراموشی سپرده شود و در مرحله بعد، موضوع تحریم حج که در صورت ادامه یافتن علاوه بر ایجاد بحران مشروعیت برای زمامداران حجاز از لحاظ اقتصادی نیز ضربه سنگینی برای حکومت تازه‌تأسیس آل‌سعود بود، از دستور کار خارج شود و پس از کسب این امتیازات در مرحله آخر موفق شود که برخلاف تمایل جامعه مذهبی ایران که شدیداً مخالف حکومت وهابی حاکم بر سرزمین حجاز بودند، دولت ایران رسماً دولت آل‌سعود را به‌رسمیت شناخته و روابط دیپلماتیک و مناسبات دوستانه با آن برقرار کند. به‌عبارت دیگر، دولت آل‌سعود در خاتمه این پروسه موفق شد با حمایت‌های پنهان و آشکار جریان یادشده، بدون پرداخت هرگونه هزینه‌ای در برابر جنایاتش به تمامی اهدافش نایل شود.


 


به هرحال، واقعة هشتم شوال از جهات مختلفی حائز اهمیت و قابل بررسی است که یکی از محورهای مهم آن نقش مرموز و پنهان جریان بهائیت در آن است.



منابع


 


ابراهامیان، یرواند (1389)، ایران بین دو انقلاب، چ هفدهم، تهران، نی.


 


اعتماد السلطنه، محمد حسن (1389)، روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، چ هفتم، تهران، امیرکبیر.


افراسیابی، بهرام (1374)، تاریخ جامع بهائیت، چ پنجم، تهران، سخن.


باقی، عبدالعلی (1370)، مدرّس مجاهدی شکست ناپذیر، تهران، تفکر.


حلبی، علی اصغر (1390)، تاریخ نهضتهای دینی _ سیاسی معاصر، چ چهارم، تهران، زوّار.


خنجی، محمدعلی، بررسی انتقادی چند شعار بهائیت، تاریخ معاصر (بهار 1388)،، ش 49.


رضوانی، علی اصغر (1387)، شیعه شناسی و پاسخ به شبهات، چ پنجم، تهران، مشعر.


فردوست، حسین (1371)، ظهور وسقوط سلطنت پهلوی، چ پنجم، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.


فقیهی، علی اصغر، تاریخ و عقاید وهابیان، کتابفروشی سید عبدالحسین کتابچی، بی جا، بی نا.


قاضی عسکر، سید علی (1378)، تخریب و بازسازی بقیع به روایت اسناد، چ چهارم، تهران، مشعر.


کسروی، احمد (1390)، تاریخ مشروطه ایران، چ بیست و چهارم، تهران، امیر کبیر.


محقق، علی (1379)، اسناد روابط ایران وعربستان سعودی، تهران، وزارت امور خارجه.


مطهری، مرتضی (1389)، بررسی اجمالی نهضتهای اسلامی در صد سال اخیر، چ چهلم، تهران، صدرا.


مکّی، حسین (1358)، مدرّس قهرمان آزادی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.


موجانی، سیدعلی، مدرّس و کمیسیون دفاع حرمین شریفین (1375)، تاریخ روابط خارجى، ش 9، ص 25-35.


نجمی، محمد صادق (1390)، تاریخ حرم ائمه بقیع(ع) و آثار دیگر در مدینه منوره، چ نهم، تهران، مشعر.


ولایتی، علی اکبر (1376)، ایران و مسئله فلسطین بر اساس اسناد وزارت امور خارجه، تهران، دفتر نشرفرهنگ اسلامی.


هاشمی، سید رضا، نبیل الدوله، تاریخ معاصر (1388)، ش 49، ص 115-161.



پی‌نوشت‌ها:


[1]. ابن تیمیه ( 661-728 ه.ق) تقی الدین احمد بن عبدالحریم حرانی متکلم و فقیه مشهور حنبلی که در حران متولد شد و در دمشق فوت کرد یکی از سلفیه یا بنیاد گران مشهور و شایدجنجالی ترین چهره آن جماعت است.


[2]. بر اساس گزارشات تاریخی وهابیون در سال 1216 ه.ق به رهبری امیر سعود با لشگری بسیار، متشکّل از مردم نجد و عشایر جنوب و حجاز و تهامه و دیگر نقاط، به قصد عراق حرکت کرد. وى در ماه ذى‌قعده به شهر نزدیک شد و آنجا را محاصره کرد.سپاهش برج و باروى شهر را خراب کرده، به زور وارد آن شدند و بیشتر مردم را، که در کوچه و بازار و خانه‌ها بودند، به قتل رساندند. (محمد صادق نجمی ،تاریخ حرم ائمه بقیع(ع)و آثار دیگر در مدینه منوره ،ص 39.). کربلا پس از این حادثه به وضعى در آمد که شعرا براى آن مرثیه مى‌گفتند.


[3]. از افراد سرشناس بهائی – ماسونی به صورت نمونه میتوان به علیقلی خان نبیل الدوله ، از سران بهائیت امریکا نام برد او در جوانی، منشی و مترجم عباس افندی در حیفا بود و سپس حسب الامر او به عنوان دستیار و مترجم میرزا ابوالفضل گلپایگانی ( نویسنده و مبلغ طراز اول بهائی ) به امریکا رفته همپای نفوذ در سفارتخانه ایران در واشنگتن موفق گردید در سازمان فراماسونی آمریکا مقام « ژنرال ماسونی» و درجه 33 فراماسونی را کسب نماید که عالیترین نشان ماسونی می باشد ، وی همچنین دارای جایگاه مهمی در تشکیلات فرقه بهائیت بود. همسر آمریکایی وی ( فلورنس) نیز لیدر زنان بهائی آمریکا بود.(سید رضاهاشمی، «نبیل الدوله »، فصل نامه تاریخ معاصر، شماره 49 ،ص 115)


[4]. البته بهائیت جهانی همواره این تصور را داشته است که ایران همان ارض موعودی است که باید نصیب بهائیان شود و لذا بهائیانی که تابعیت ایرانی داشتند برای تصاحب مشاغل سیاسی معمولاً منعی نداشتند. فردوست در خصوص افراد بهائی شاغل در حکومت پهلوی می گوید:« بهائی هایی که من دیده ام واقعاً احساس ایرانیت نداشتند و این کاملاً محسوس بود و طبعاً این افراد جاسوسهای بالفطره بودند» (حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1 ، ص 375).


[5]. محمد رشید رضا(1282-1354ق) : محمد رشید بن علی رضا بن محمد قلمونی، اصالتی بغدادی و نسبی حسینی دارد، صاحب مجله المنار و یکی از رجال اصلاح طلب اسلامی، و از نویسندگان، عالمان به حدیث و ادب و تاریخ و تفسیر است. در واقع می توان گفت که وی نامدارترین شخصیت نهضت موسوم به سلفیت یا اصل گرایی است.( علی اصغرحلبی، تاریخ نهضتهای دینی – سیاسی معاصر، ص81 ) مرحوم مطهری او را بیش از آنکه تحت تأثیر افکار سیدجمال و عبده بداند، تحت تأثیر اندیشه های ابن تیمیه و محمدبن عبدالوهاب دانسته و بیش از آنکه مبلغ اصلاح محسوب نماید، مبلغ وهابیگری قلمداد می کند.(مرتضی مطهری، بررسی اجمالی نهضتهای اسلامی در صد سال اخیر، ص 40).


[6]. در ادامه رضاخان در طی برگزاری انتخابات مجلس هفتم، با مداخله آشکار در انتخابات و حذف آرای مرحوم مدرس به وی، اجازه راه یابی به مجلس را نداد و سپس در ۱۳۰۷ش به دستور وی مدرس دستگیر و تبعید و سرانجام در دهم آذر ماه سال یکهزارو سیصدو شانزده هجری شمسی به شهادت رسید [ روز شهادت وی روز مجلس نامیده می شود].




نظرات کاربران